منطقه امن

 

ادکلن جورجیو آرمانی

امروز بعد از ظهر که از سر کار برمیگشتم، سوار یه تاکسی شدم .زمان روتصور کن حدود ساعت 2 . مکان رو تصور کن خیابون ولیعصر . یک آقایی جلو نشسته بود .یک خانومی هم صندلی عقب نشسته بود ومن هم پیش اون خانوم نشستم .

 خسته بودم . کشتی هام هم طبق معمول غرق شده بود؛ دستم رو به پنجره تکیه داده بودم و سرم رو به روی دستم تکیه داده بودم و  خودم هم توی دنیای خودم غرق شده بودم . کمی جلوتر .یه  مسافری ایستاده بود ؛ تاکسی نگه داشت . من با دلخوری می خواستم کمی جابجا بشم که جا برای اون مسافر هم باز بشه .

نگاهی به مرد مسافر انداختم . اون هم به من چشم دوخته بود که بلکه جا براش باز کنم . نگاهمون یه جور آشنایی به هم گره خورد و ثابت موند .مرد  نشست . به فاصله همین چند سانت معمولی که در تاکسی جا هست .نشست و با نشستنش یک موج آشنای خوشبو در فضای تاکسی پیچید.

من یه نفس عمیق کشیدم . چه خوشبو . چه آشنا . فقط یک نفر بود که این بو رو میداد . فقط یک نفر بود که بوییدنش  ممد حیات بود و مفرح ذات .حس کردم ضربان قلبم شدت یافته . عضلات  بدنم را به شدت منقبض و جمع کرده بودم که از هرگونه برخورد احتمالی با او خودداری کنم.تاکسی در اوج ترافیک از حرکت ایستاد ، و من فکر میکردم الان همه این مسافرها صدای گرومپ گرومپ طپیدن قلب مرا می شنوند. خنده ام گرفته بود . مثل دختر های 14 ساله شده بودم ؛ وقتی برای اولین بار کنار یک مردی می نشینند .با هربار  استشمام اون بوی دلنشین ، خاطرات دوری برایم زنده میشد :

یادم میاید که او ادکلن جورجیو آرمانی میزند و من شیفته  بوی بدنش هستم. وقتی می خواهم لوسش کنم یا نمیدانم وقتی می خواهم تحسینش کنم ، به او می گویم که ولی این بو فقط روی بدن تو اینجوری است و توی شیشه ادکلن این جذابیت رو نداره . اوجواب میدهد که بعله ؛ این ادکلن با بوی بدن من و ضربان نبض من و  رنگ بدن من و جذابیت من و خلاصه با تن من  مخلوط میشه و نتیجه اش این میشه تو را اینجوری  مست میکنه .این یادت باشه خانوم جون ؛ این ادکلن روی بدن هیچ مرد دیگری ؛ این بو را نمیدهد .

و من همیشه یادم بود. من همیشه باور کرده بودم . عاشق همیشه باور میکند .

 

و امروز همون بوی آشنا رو دوباره بوییدم .  یاد آوری خاطرات رفته ؛ آدم را غمگین و دل چرکین میکند . ولی من خوشحال بودم که یکی یکی بر باورهای غلطم خط بطلان می کشم . مردان دیگری هم میتوانند اینگونه ببویند.

مرد می خواست پیاده شود . تاکسی نگه داشت . مرد پیاده شد و منتظر بود تا آقای راننده بقیه پولش را بدهد . دوتایی بد جوری به هم نگاه می کردیم . نگاهی پر از استفهام . نمیدانم ؛ شاید بوی عطر من هم برای  اویادآور خاطراتی شده بود . نمیدانم .

ولی دلم می خواست به مرد مسافر بگویم که دیگر هرگز Gio نزند ....

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٧ - افسانه