خانه وبلاگ
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
افسانه
آرشیو وبلاگ
فروردین ۸٩
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
لینک دوستان
شکلات تلخ
در جستجوی دريائی بزرگتر...
آلما خانوم جان
داروخانه شبانه روزی
برگی از دفترچه ايام
من او
مردخاکستری
آريو برزن
موناليزا
تو را من چشم در راهم
بانوانه
عکس های سرزمين خورشيد
عينالی
مترسک خيابان پنجم
زندگی خوب و بدش به کام ماست
پرواز
شخص ثالث
پیامبران کاغذی
داروساز ناخواسته !!
حر فهای برادر علی
دوراه قپون
جاده نمناک
دوران حکومت عشق
قالب وبلاگ
اخبار فناوری اطلاعات
تفريحات اينترنتي
دوستیابی سالم
طراحی وب
فروشگاه اینترنتی
طرفداران پرشین بلاگ
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
لینک داغ
ادکلن جورجیو آرمانی
امروز بعد از ظهر که از سر کار برمیگشتم، سوار یه تاکسی شدم .زمان روتصور کن حدود ساعت 2 . مکان رو تصور کن خیابون ولیعصر . یک آقایی جلو نشسته بود .یک خانومی هم صندلی عقب نشسته بود ومن هم پیش اون خانوم نشستم .
خسته بودم . کشتی هام هم طبق معمول غرق شده بود؛ دستم رو به پنجره تکیه داده بودم و سرم رو به روی دستم تکیه داده بودم و خودم هم توی دنیای خودم غرق شده بودم . کمی جلوتر .یه مسافری ایستاده بود ؛ تاکسی نگه داشت . من با دلخوری می خواستم کمی جابجا بشم که جا برای اون مسافر هم باز بشه .
نگاهی به مرد مسافر انداختم . اون هم به من چشم دوخته بود که بلکه جا براش باز کنم . نگاهمون یه جور آشنایی به هم گره خورد و ثابت موند .مرد نشست . به فاصله همین چند سانت معمولی که در تاکسی جا هست .نشست و با نشستنش یک موج آشنای خوشبو در فضای تاکسی پیچید.
من یه نفس عمیق کشیدم . چه خوشبو . چه آشنا . فقط یک نفر بود که این بو رو میداد . فقط یک نفر بود که بوییدنش ممد حیات بود و مفرح ذات .حس کردم ضربان قلبم شدت یافته . عضلات بدنم را به شدت منقبض و جمع کرده بودم که از هرگونه برخورد احتمالی با او خودداری کنم.تاکسی در اوج ترافیک از حرکت ایستاد ، و من فکر میکردم الان همه این مسافرها صدای گرومپ گرومپ طپیدن قلب مرا می شنوند. خنده ام گرفته بود . مثل دختر های 14 ساله شده بودم ؛ وقتی برای اولین بار کنار یک مردی می نشینند .با هربار استشمام اون بوی دلنشین ، خاطرات دوری برایم زنده میشد :
یادم میاید که او ادکلن جورجیو آرمانی میزند و من شیفته بوی بدنش هستم. وقتی می خواهم لوسش کنم یا نمیدانم وقتی می خواهم تحسینش کنم ، به او می گویم که ولی این بو فقط روی بدن تو اینجوری است و توی شیشه ادکلن این جذابیت رو نداره . اوجواب میدهد که بعله ؛ این ادکلن با بوی بدن من و ضربان نبض من و رنگ بدن من و جذابیت من و خلاصه با تن من مخلوط میشه و نتیجه اش این میشه تو را اینجوری مست میکنه .این یادت باشه خانوم جون ؛ این ادکلن روی بدن هیچ مرد دیگری ؛ این بو را نمیدهد .
و من همیشه یادم بود. من همیشه باور کرده بودم . عاشق همیشه باور میکند .
و امروز همون بوی آشنا رو دوباره بوییدم . یاد آوری خاطرات رفته ؛ آدم را غمگین و دل چرکین میکند . ولی من خوشحال بودم که یکی یکی بر باورهای غلطم خط بطلان می کشم . مردان دیگری هم میتوانند اینگونه ببویند.
مرد می خواست پیاده شود . تاکسی نگه داشت . مرد پیاده شد و منتظر بود تا آقای راننده بقیه پولش را بدهد . دوتایی بد جوری به هم نگاه می کردیم . نگاهی پر از استفهام . نمیدانم ؛ شاید بوی عطر من هم برای اویادآور خاطراتی شده بود . نمیدانم .
ولی دلم می خواست به مرد مسافر بگویم که دیگر هرگز Gio نزند ....
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٧ - افسانه